تبلیغات
روزمره های من
روزمره های من
تو خوب باش همه خوبن ..... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است.
بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود .
او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد .
اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است .
او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است .
پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است
و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است .

روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است .
اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است .
زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد .
پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت .

روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد .
در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟
پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است
و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .
روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟
دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است



طبقه بندی: داستان پند اموز،
[ بیست و هفتم خرداد 91 ] [ 09:51 ] [ _ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


به نام خدا
با سلام خدمت کسانی که از وبلاگم دیدن میکنند من این وب رو برا دل خودم و برای یادداشت کردن ساختم که بعدا بیام و بخونم و ببینم چه روزایی رو داشتم