تبلیغات
روزمره های من
روزمره های من
تو خوب باش همه خوبن ..... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
امروز صبح کلاس طراحی الگوریتم داشتیم رفتیم دانشگاه جاتون خالی وقتی نشستیم سرکلاس بچه ها هم اکثریت اومده بودن 4 تا دخمل و 10 تا پسر ... شروع کردیم حرف زدن تا 8 و نیم که یکی از بچه ها گفت : استاد مارو سر کار گذاشته مگه ما مسخره دست اوییم که هروقت دوست داره میاد ...رفتیم از اموزش پرسیدیم گفت : استادتون ساعت 10 میاد خلاصه تا ساعت 10 سرگردون تو دانشگاه چرخیدیم و کلی حرفیدیم ساعت 10 و ربع اودیم سرکلاس تا 10 و نیم ... استاد نیومد و ما هم اومدیم خونه (ما استعاره از من و علمچی و دهقانی)... اومدیم خونه اس اومد که جبرانی طراحی الگوریتم چهارشنبه هفته دیگه است !!! چقد خوشیم و درگیـــــــــــــر !!!...

خلاصه یه استراحتی کردیم و دوباره بعدظهر کلاس ریاضی داشتیم یه ربع به 2 دیدم شانس من هیچ کی هم نیس منوببره دانشگاه ... ناچار خودم شخصا با پاهای خودم رهسپار شدم تو راه که داشتم میرفتم یه موتوری چشمک زد و منم بدون توجه رد شدم بعد که میخواستم طبق معمول از کوچه ای که میانبره برم که دیدم بلـــــــــــــــــــــه گل پسر هم داره میاد و داره شعرم میخونه ... اینجانب شصتم خبر دار شد و بی خیال این کوچه شدم برگشتم تو خیابون و از کوچه بعدی رفتم ... خلاصه رفتم و ساعت 2 و ربع رفتم سرکلاس ...
دو ساعت اول به خوبی گذشت وقت استراحت که داشتیم میرفتیم بیرون از سجاد پرسیدم " صبح کلاس تشکیل شد ؟؟" خب چیکار کنم مجبور شدم بپرسم چون دخترا که سرکلاس نبودن ... گفت "اره استاد ساعت 11 اومد و یه ذره درس داد و کلاس جبرانی تعیین کرد اسش برات اومد ؟؟" گفتم " اره اومد مرسی "و رفتم .. حالا اومدم بیرون دوستام گیر دادن چرا باهاش حرفیدی ؟؟ به پسر مردم چی میگفتی ؟؟ گفتم " حالا خوبه نرتم پیشش و بپرسم از دور پرسیدم و همه فهمیدن چی میگیم " مریم گفت "وقتی با این پسره میحرفیدی ضیغمی خیره شده بوده بهت و با تعجب نگات میکرده !!! " راست میگه من تا حالا (ترم 4) تو دانشگاه با هیچ پسری حرف نزده بودم و توجهی نداشتم بجــــــــــز داداشم ...
حالا این ترم منفجر بودم صبحش که الگوریتم داشتیم اسم پسره نمیدونم چی بود ولی کلی اطلاعات مارو گرفت و ما هم ازش اطلاعات گرفتیم ....
خلاصه دوباره ساعت 4 رفتیم سرکلاس دیدم سجاد جاشو عوض کرده و دقیق نشسته پشت سر من ... اولش اصلا نفهمیدم بعد کلاس متوجه شدم ... سمیه دو ساعت اول نبود گفت " دو ساعت دوم بیا اینور پیش هم بشنیم" گفتم "باشه حلــــــــــه " و با یکی از بچه ها جامونوعوض کردیم ساعت 5 و نیم که میخواستیم بیاییم خونه با ماشین سمیه اومدیم و منو هم رسوند در خونه ...
اومدم خونه داداش 1 هم اینجا بود و یه ذره از خود درس ول کردم و آهنگ گوش دادم و فیلم دیدم ....
شب ساعت 9 و نیم اجی 2 زنگ زد که بیا با هم بریم سینما 5 بعدی ... گفتم حله میام بیا بریم ... گفت "تا ساعت 10 امادهباش تک میزنم بیا بریم " گفتم " باشه "
ساعت 10 تک زد منم اماده شدم اومدم رو حیاط ... بابا و مامانم هم میخواستن برن بیرون که اونا رفتن منم گفتم "میشینم تا بیان " خلاصه 10 و ربع دوباره تک زد و ایندفعه اومدن
رفتیم اونجا پیاده شدیم و سعید رفت بلیط خرید و اومد ... شوهر خواهرم گفت " من میرم کار دارم و زودی میام شما برین تو پارک بشینین تا من بیام " رفتیم پارک نشستیم تا یازده (جاتون خالی چه پارک مسخره ای بود 4 تا سرسره و 4 تا تاب و یه فضای سبز و یه مشت پسر بیکار و الاف) بعدش اومدیم دیدیم تموم شده صاحبش داره درو میبنده که بره ... گفتیم " آقا ما بلیط داریم " گفت "اشکال نداره فردا شب بیاین با همین بلیط برین تو " بعد نشستیم رو صندلی ها که همه توجیه بشیم و بریم ... یهو نشستم رو یه صندلی .. صندلیه رفت پایین و تکون خورد گفتم " ما خودمون یه پا فیلم ترسناکیم دیگه فیلم دیدن نمیخواد تازه مفتی هم بود ... علی بود عطسه میکرد فضا اب پاشی میشد سعید هم دهنشو مثه اژدها باز و بسته میکرد با اون دندونای تابه تاش ... خودمون هنرمندیم باید بریم تو کار
بعد سوار ماشین شدیم و رفتیم پارک انار اووووووووو ماشال چه جمعیتی ملت چقد بیکارن !!!!!!! این وقت شب جا برا پارک نبود ... بعد رفتیم تو و یه ساعتی بچه ها بازی کردن و جواد و زنش و مهسا رو هم دیدیم و اومدیم خونه ساعت 12 بود داشت فیلم "بام تا بام " میداد دیدیم و بعدش حدود 1 و نیم بود که خوابیدیم ...
ساعت 2 بود ک یکی دوستام اس داد "امشب شب ارزوهاست آرزو میکنم ارزوی کسی باشی که آرزویش رو داری " منم جواب دادم " تنها خدا میداند بهترین در زندگی چگونه معنا میشود من همان را برایت ارزومندم " راستی این اولین 5 شنبه ماه رجب بود و شب ارزو ها .... ملت بیدارن ولی ما طبق روال همیشگی خواب تشریف داریم !!!!



طبقه بندی: روزمره های من،
[ پنجم خرداد 91 ] [ 06:02 ] [ _ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


به نام خدا
با سلام خدمت کسانی که از وبلاگم دیدن میکنند من این وب رو برا دل خودم و برای یادداشت کردن ساختم که بعدا بیام و بخونم و ببینم چه روزایی رو داشتم