تبلیغات
روزمره های من
روزمره های من
تو خوب باش همه خوبن ..... 
قالب وبلاگ
نویسندگان
سلام ... نمیدونم چرا امشب اصلا خوابم نبرد ... بخوابیم گرفتاریم نخوابیم هم گرفتار ...دیروز حدودا ساعت 1 ظهر از خونه اجی 2  به خونه بابا رضا رفتم و حدودا ساعت 3 بود که خوابیدم تا 6 بعدش  بیدار شدم و فیلم دیدم تا وقت اذان که رفتیم مسجد جـــــــــــــاتون خالی خوش گذشت ...
بعد که برگشتیم حدودا 9 فیلم مادرانه رو دیدیم و داداش3 زنگ زد که قراره یکی از همکاراش بیان خونه ... که اومدن و ی ساعتی بودن و رفتن و ما هم حدودا ساعت 12 بود که برگشتیم خونه و تا 12 و نیم بالا بودیم و بعدش اومدیم پایین من یه چرخی تو اینترنت زدم و اقای هم اطاقی هم فیلم لاست رو دید تا 1 و نیم ... بعدش خوابیدیم حالا مگه این خواب عزیز به چشم مبارک ما اومد نیومد !!!!!!!!!!!خلاصه هی چرخیدیم اینور دوباره چرخیدیم اونور ...نخیــــــــــــــر خبری نبود
... تازه من امروز نسبت به روزای دیگه کمتر هم خوابیدم که بگم دلیلش پرخوابی بعدظهرم بوده نبوده !!!! تا تقریبا ساعت یه ربع به 3 بود که آقا رو بیدار کردم که اگه من خواب رفتم برا سحر منو بیدار نکن اگه هم بیدار بودم که هیچی خودم بلند میشم !!!!!!!!! گفت باشه و خوابید!!!!!!!!چشمتون روز بد نبینه من ساعت 3 خواب رفتم اونم چه خوابی که یهو دیدیم اقا نشسته بالا سرم و داره صدا میزنه که پاشو بریم بالا سحری بخوریم اخه چرا با من این حرکتو میکنی خب تو برو بخور بیا دیگه چرا منو بیدار میکنی ! چند بار صدا زده میگم من خوابم میاد تو برو دوباره داره حرف خودشو میزنه ...
منم از ناچاری بلند شدم رفتیم سحری جاتون خالی کته داشتیم خوردیم و میوه و .... برگشتیم دوباره بخوابیم حالا من خواب از سرم پریده و خوابم نمیاد به اقای هم اطاقی میگم تو هم بیدار باش من خوابم نمیاد میگه چه ربطی داره تو خوابت نمیاد من بیدار باشم که چی بشه
الان هم اینجانب اینجا تشریف دارم و اقا هم خواب
خدا بخیر کنه فردا رو ... صبح ساعت 8 هم دوباره میخوام بیدار بشم

+ کلا از این حرکت نتیجه میگیریم " کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من " فقط خودم به درد خودم میخورم و بس !!!!!!!! هیچ کی به فکر دیگری نیست




طبقه بندی: درد دل ایرانی ها، داستان پند اموز، روزمره های من،
[ بیست و چهارم تیر 92 ] [ 04:08 ] [ _ ]
سلام امروز روز ۳ ماه رمضونه ماه مهمانی خدا که فقط مهمون خودشیم البته اگه لایق و قابلمون بدونه و تنها کسیه که با وجود این همه نعمتش که به ما داده هیچ منتی روی سرمون نیست!!!! 
+ این چند روز ماه رمضون رو که روزه شدیم خیلی خوب بود و تقریبا روزهای خوبی بود 
+صبحها با اقای همخونه میرم خونه اجی۲ برا مراسم قرانخوانی !!! خیلی دوست دارم مخصوصا وقتی پای قران میشینم خیلی ذهنم ازادتر و روحیه ام بهتر میشه یجورایی احساس امنیت میکنم و به این امید که خدا هنوز به این گوشه وکنارا نگاه میکنه و مارو هم میبینه!!''
+خداجون دوست دارم

[ بیست و یکم تیر 92 ] [ 06:56 ] [ _ ]
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ بیست و یکم تیر 92 ] [ 05:40 ] [ _ ]
تلویزیون داره میگه :
جوونا باید مسیر زندگیشونو مشخص کنن تا موفق بشن …
یهو مامانم برگشته میگه :
مسیرشون مشخصه دیگه …
اینترنت ..آشپزخونه…
اینترنت…دستشویی…
اینترنت…تخت خواب …!!!

.




طبقه بندی: درد دل ایرانی ها، داستان پند اموز، طنز،
[ بیست و نهم خرداد 91 ] [ 12:45 ] [ _ ]

زنها هرگز نمیگویند تو را دوست دارم
ولی وقتی از تو پرسیدند مرا دوست داری
بدان که درون آنها جای گرفته ای . . .

 


[ بیست و هفتم خرداد 91 ] [ 09:53 ] [ _ ]
این داستان در باره یک دختر که معلم روستا بود و یک پسر باغبان است.
بزرگترین آرزوی پسر این بود که هر روز در کنار پنجره صدای زیبای دختر را بشنود .
او فکر می کرد که هیچ کسی همانند این دختر صدای نرم و دلنشین ندارد .
اما روزی از روزها ، پسر متوجه شد که صدای دختر گرفته است .
او در گوشه ای از حیاط مدرسه مخفیانه به داخل کلاس نگاه می کرد و متوجه شد دختر از نهایت درد گلو چهره اش تغییر کرده است .
پس از پایان کلاس ، پسر به سراغ دختر رفت و متوجه که دختر اهل جنوب است
و تحمل آب و هوای خشک شمالی را ندارد و به همین دلیل صدایش نیز تغییر کرده است .

روز بعد ، دختر متوجه فنجان آبی شد که روی میزش گذاشته شده بود . آب را نوشید . سپس ابرو در هم کشید و گفت : چقدر تلخ است .
اما پسر متوجه شد که صدای دختر پس از نوشیدن آب بهتر شده است .
زیرا او این آب را از جوانه نیلوفر تهیه کرده بود که با خوردن آن درد انسان کاهش می یابد .
پسر هر روز به این کار ادامه می داد و پس از چیدن جوانه ها ، دوایی آماده کرده و قبل از کلاس مخفیانه روی میز دختر می گذاشت .

روزی از روزها ، دختر زودتر از پسر به کلاس آمد و در پشت در پنهانی به تماشای حرکات پسر پرداخت و به ماجرا پی برد .
در همین جا از پسر پرسید : پس تو هر روز جوانه نیلوفر را برای من تهیه می کنی ؟
پسر سری تکان داد و با لکنت زبان جواب داد : بله ، بله ، متوجه شدم صدای شما تغییر کرده است
و این دوا برای کاهش درد شما مناست است . از آن به بعد ، پسر هر روز تخم نیلوفر را می چید و دوای دختر را آماده می کرد .
روزی از روزها ، پسر از معلم روستایی پرسید : تو دیگر از تلخی این دوا نمی ترسی ؟
دختر لبخندی زد و گفت : این شیرین ترین دارو جهان است



طبقه بندی: داستان پند اموز،
[ بیست و هفتم خرداد 91 ] [ 09:51 ] [ _ ]

فرانسه
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو !

ایتالیا
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با کمال میل می‌پذیرم !

انگلیس
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ می‌تونیم در کنار هم باشیم!

ایران
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ... پـــــــــــــــــــــــی ــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ... ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ... ســــــــــــس ... ســــــــــــــــــــــــ ـــــــــــس ... پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ... هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ !
دختر: خفه شو! کثافت عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری راه افتادی دنبالِ ناموس مردم، بی‌ناموس! شماره تو می‌گیرم فقط واسه این‌که شرّتو زود کم کنی! ساعت 10 زنگ می‌زنم




طبقه بندی: درد دل ایرانی ها، طنز،
[ بیست و هفتم خرداد 91 ] [ 09:50 ] [ _ ]
خواهرزادم یه نفر رو تو خیابون میبینه، میگه: ببخشید من شما رو تو دبی ندیدم؟
یارو میگه: نه آقا من اصلا دبی نرفتم.
خواهرزادم میگه : چه جالب، اتفاقا منم تا حالا دبی نرفتم ،حتما ۲ نفر دیگه بودن!




طبقه بندی: روزمره های من، طنز،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 12:37 ] [ _ ]
رفتم در مغازه گفتم آقا نوشابه دارین؟
یارو گفت : مشکی دیگه!
گفتم : پ
گفت: گمشوبیرون بی شعورعوضی! این چیه یاد گرفتن خودشونو مسخره میکنن.
گفتم : بابا میخواستم بگم پنیر هم میخوام.
کلی معذرت خواهی کرد و از خجالت من دراومد بعدش گفت: پنیر بسته ای؟؟
گفتم: پ نه پ! متری؟؟
گفتم و فرار کردم



طبقه بندی: طنز، داستان پند اموز، درد دل ایرانی ها،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:59 ] [ _ ]
مراحل درس خوندن دانشجویان در ایام امتحانات :

خوابیدن روی جزوه

گرفتن مشکلات و نواقص گل های قالی
جمع کردن آشغال های ریز و درشت اطراف زمین
خاک گیری گوشه های موبایل
گرفتن چندین عکس با گوشی از خود در حالت های مختلف ژست درس خوندن
اس ام اس بازی با بچه های كلاس که هر کدوم چه قدر درس خوندن
خوندن یادگاری های جزوه که رفقا سرکلاس نوشتن
به فحش کشیدن استاد و فک و فامیل هاش
و در آخر هم خسته شدن ....  و رفتن به سمت اشپز خانه !  :|



طبقه بندی: روزمره های من، درد دل ایرانی ها، داستان پند اموز،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:47 ] [ _ ]
عججججججججججججب کامیون با ادبی خدا حفظش کنه



برچسب ها: کامیون هم کامیونهای قدیم،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:41 ] [ _ ]

تازه فهمیدم ((موفق باشید)) آخر برگه امتحان

در جواب تمام خسته نباشید هایی هست که وسط کلاس به استاد می گفتیم !




طبقه بندی: روزمره های من، درد دل ایرانی ها،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:36 ] [ _ ]
به سلامتی مادرا که وقتی با جارو برقی میان تو اتاق انگار چنگیز خان حمله کرده..!


طبقه بندی: روزمره های من، درد دل ایرانی ها،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:36 ] [ _ ]

باباهامون جلوی باباهاشون پاشونو دراز نکردن

ما پاهامونو دراز کردیم اما به احترامشون جلوشون سیگار نکشیدیم

بچه هامون اگه تو جمع نزنن زیر گوشمون شانس آوردیم !




طبقه بندی: درد دل ایرانی ها، داستان پند اموز،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:35 ] [ _ ]

حتی اگر از دوران مهد کودکتون چشاتون ضعیف باشه

از نظر پدر و مادرتون این کامپیوتر صاحاب مرده باعثشه !!!!




طبقه بندی: طنز، روزمره های من،
[ بیست و دوم خرداد 91 ] [ 09:32 ] [ _ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

تعداد کل صفحات : 14 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ


به نام خدا
با سلام خدمت کسانی که از وبلاگم دیدن میکنند من این وب رو برا دل خودم و برای یادداشت کردن ساختم که بعدا بیام و بخونم و ببینم چه روزایی رو داشتم